ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

158

قصص الانبياء ( فارسى )

كردن ؟ گفت من همان نماز كنم كه پدران ما كرده‌اند يعقوب و فرزندان يعقوب ، و من بر شريعت آل يعقوبم . برخاست و نماز كرد . شعيب گفت يا موسى با ما باشى كه مرا انديشه مىافتد كه ازين دو دختر يكى به تو دهم بنكاح . موسى گفت من چيزى ندارم كه كابين دهم . شعيب گفت كه كابين دختر من آن بود كه گوسفندان مرا ده سال نگاه دارى . موسى گفت : إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ « 1 » . اگر خداى تعالى خواهد مرا از صالحان « 2 » يا بى . ده سال مزدورى كرد . آنگاه دختر شعيب را بزنى كرد « 3 » و وى را دو فرزند آمد . چون هشت سال برآمد ، موسى گفت مرا آرزو خاست است ] b 07 [ كه بخانهء خويش روم و مر بنى اسرايل را ببينم ، ليكن دو سال ديگر بباشم تا مراد تو بتمامى برآيد . شعيب گفت من نيز هر گوسفندى كه بزايد امسال ، سرش سپيد و تن سياه ، و ديگر سال بزايد ، تنش سپيد و سرش سياه ، ترا بخشم . حق تعالى چنان قضا كرد كه آن سال همه سپيد سر آمد و ديگر سال همه سياه سر آمد . شعيب دانست كه حق « 4 » را در كار او عنايت است . و چيزى خواهد بودن در وى . آنگاه شعيب عليه السّلم همه گوسفندان بفروخت و چهارصد گوسفند بگزيد و وى را بخشيد و دختر را به دو داد . موسى عليه السّلم خرى بخريد و گوسفندان را پيش كرد و عيال را برگرفت و بسوى مصر رفت . قصهء سى و نهم بازگشتن موسى عليه السلام بسوى مصر چون موسى از مدين بيرون آمد و روى بمصر نهاد و عيال را بر خر نشاند

--> ( 1 ) - القصص 27 ( 2 ) - متن : مصلحان ( 3 ) - ستد ( 4 ) - حق تعالى